می‌نویسم پس هستم. بلکه خودِ نوشتن‌ام!

مارگریت دوراس یکی از زنان مورد ستایش من است. دیگران را بخواهم نام ببرم، لوئیز بورژوآ آرتیست فرانسوی است، هنرمندی مدرن که ایده‌هایش جسورانه و خلاقانه بوده است. یا دیگر زن مورد ستایشم، هانا آرنت است، که تِرمِ توتالیتاریسم را معنا بخشید، و از مسئولیت‌های فردی در دوران دیکتاتوری نوشت. اما دوراس نویسنده است. نویسنده‌ای که مرزهای نویسندگی را نیز مشخص کرده است. نمایشنامه‌نویس و فیلمنامه‌نویس هم بوده است، وارد سینما هم شده است، و پس از ورود، مرزهای سینما را هم تعیین کرده است.
از نگاه دوراس، نوشته‌های آرنت «نوشتن» نیست. بیان دیدگاه‌ها درباره‌ی اندیشه‌ی سیاسی است. روزنامه، نوشتن نیست. روزانه‌های گذراست. لیست خرید از فروشگاه هم نوشتن نیست. نه حتا یادداشت‌های روزانه، و نه حتا خاطرات کسل کننده! نوشتن، چیزی دیگر است.
«همیشه بین دیگر مردمان با کسی که کتاب می‌نویسد باید یک جدایی وجود داشته باشد. آن، یک تنهاییِ ضروری است. تنهاییِ نویسنده است، و تنهاییِ نوشته‌. در آغازِ نوشتن، از خودمان بپرسیم این سکوت دوروبر ما چیست. سپس در هر گامی که در این خانه پیش می‌رویم، از آن سکوت بپرسیم، و در همه‌ی ساعات روز، و در زیرِ همه‌ی نورها، چه روشنایی بیرون باشد یا روشنایی لامپ‌های آن خانه که در روز، روشن هستند. این تنهایی واقعیِ فیزیکی، تنهاییِ تصرف‌ناپذیرِ «نوشته» می‌شود.»
«نوشتن، همان حرف نزدن است. خفه شدن است. دردکشیدن بدون صداست.»
«نوشتن، همچون باد می‌آید. برهنه است. از جوهر است. نوشته شده است. و این، چنان گذرا و ناپایدار است که هیچ، هیچ در زندگی، هیچ و دیگر هیچ، بجز خودِ زندگی.»
«سبک؟ به آن مشغول نمی‌شوم. من چیزها را چنان می‌گویم همانطور که آنها به سوی من می‌آیند. یا همانطور که آنها به سوی من یورش می‌آورند.»
همچون سبکِ بی‌سبک گونه و آزاد از هرنوع قواعد نوشتن، نوشته‌های دوراس پارامترهای معمول را ندارد. غیرخطی‌ست و تایم‌لاین ندارد. شخصیت‌ها نیز گاهی فقط ضمیر هستند. هیچ توضیح دیگری ندارند. شخصیت‌پردازی‌ها، نامفهوم است. روایت داستان، پریشان‌گونه است، و این پریشانی، در دل پریشانی دیگریست که خود نویسنده -یعنی دوراس- است. درنهایت خودِ اوست که خود را در مرکز اثر ادبی‌اش قرار می‌دهد و تنها پرسوناژ آن است، و مهمترین آنهاست،‌ کسی که زندگی واقعی دیگری بیرون از نوشته‌هایش ندارد. «کتابهای من به اندازه‌ی خودِ من واقعی هستند». اثر نوشته شده‌ی او، محصولِ «منِ دیگر» اوست،‌ مانیفستی‌ست که توسط نویسنده بیان می‌شود.
او درباره‌ی کتاب «عاشق» که یک اتوبیوگرافی از خودش است می‌گوید: «دریافتم که این کتاب، خودِ من هستم. تنها موضوع کتاب، نوشتن است. نوشتن، خودِ من است. پس من، کتاب هستم.»
انگار اشتیاقِ نوشتن،‌ و نوشتنِ از اشتیاق، برای دوراس یکیست.
«این داستان یک عشق است، بزرگترین و ترسناکترینِ آنها که برای نوشتن به من داده شده. می‌دانم. هرکسی برای خودش می‌داند. و آن درباره‌ی عشقی‌ست که نه در رمان‌ها روایت شده، و نه توسط آنها که با آن زندگی می‌کنند. درباره‌ی یک احساس است که تاکنون واژگان خودش را نیافته است، و رسوم و اخلاقش را پیدا نکرده است. درباره‌ی یک عشق گمشده است. گمشده همچون نیستی و عدم.»
اگرچه تعریف دوراس از نوشتن، و از سینما، بسیار تمامیت‌خواهانه (یا از واژه‌ی آرنت اگر بخواهیم وام بگیریم، توتالیترمآبانه) است، اما پاسخی منحصر به فرد به پرسش همیشگی «چیستی ادبیات» ارائه می‌دهد.

به اشتراک گذاری:
Facebooktwittergoogle_plus

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *