آرمانِ نوشتن

من نیز مانند ایتالو کالوینو، ذهنم همواره درگیر چندین ایده و طرح و موضوع داستانی است، که می‌خواهم همه‌شان را هم بنویسم؛ اما فقط به نوشتن یکی می‌پردازم. کالوینو می‌گوید که ذهن نویسنده ممکن است چند سال آماده‌ی آفرینش نباشد، اما یک‌باره کار ده سال را در یک هفته انجام می‌دهد. پس نویسنده باید قدر لحظه‌ها را بداند.

اما چه دلیلی سبب می‌شود که یک نویسنده، از میان ده‌ها موضوع و ایده‌ی بایگانی شده در کاخ ذهنی‌اش، به یکباره پرونده‌ی یکی از آنها را بیرون می‌کشد و نوشتن آغاز می‌کند؟
به نظرم، یک نیاز درونی نویسنده است. این نیاز درونی می‌تواند کشفی شهودی باشد، مثل نیاز به نیایش، نیاز به سکوت، نیاز به رفتن به یک سفر در کویر و یا نیاز به کوه‌پیمایی شبانگاهی. گاهی هم نیازِ درونی نویسنده با دغدغه‌های اجتماعی او همپوشان می‌شود. شاید هم با آرمان. آرمانگرایی نویسنده، او را به کنار گذاردن سوژه‌های ناب و جذاب، و برگزیدن سوژه‌ی یکتا و بی‌همتا می‌کشاند.
امشب که این مطلب را می‌نویسم، این مورد آخرین، برای خودم حادث شده است. می‌خواهم درباره‌ی آن، چند پاراگراف بنویسم. زیرا انگیزه و کشش بی‌حدوحصری در نوشتن در من شعله‌ور گشته است. و آن سوژه این است:‌ محمود همشهری.

محمود همشهری، نماینده‌ی سازمان آزادی‌بخش فلسطین در پاریس، در دسامبر سال ۱۹۷۲ در خانه‌اش ترور شد. همکنون را نمی‌دانم اما ظاهرا در جامعه‌ی فرانسوی آن زمان، سرشناس بوده است. با سفیران کشورها ارتباط خوبی داشته و به یونسکو رفت و آمد می‌کرده است. درباره‌ی آموزش کودکان فلسطینی در اردوگاه‌های آوارگان در لبنان و اردن حساسیت سازمانهای بین‌المللی را برمی‌انگیخته، و برای دانشجویان آواره‌ی فلسطینی، بورس و پذیرش از دانشگاههای فرانسوی می‌گرفته است. موساد، او را به جرم همکاری با گروه سپتامبر سیاه در گروگانگیری و کشتار ورزشکاران اسرائيلی در المپیک مونیخِ همان سال، ترور کرد. اما حتا خودشان هم معترف بودند که بدلیل اینکه دکتر همشهری هدفی ساده بوده است، او را زده اند.

برخوردِ من با محمود همشهری، برخوردی اینوستیگیتیو (کشف و جستجو) جالبی بوده است. یکبار که به پرلاشز، قبرستان معروف پاریس در منطقه بیست رفته بودم، با فاصله‌ی کمی از سنگ مزار مخروطی شکل صادق هدایت، سنگ مزاری سیاه نظرم را جلب کرد که روی آن آیه‌ی قرآن «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله … » نوشته شده بود. نامش را خواندم. و نوشته بود در فلان تاریخ ترور شده است. او را جستجو کردم. درباره‌ی زادگاهش و چگونگی آواره‌شدن خانواده‌اش، اقامت‌اش در کویت، سپس الجزایر و سپس فرانسه. درباره‌ی همسر فرانسوی‌اش و دختر کوچک‌اش. چقدر خودم را به آنها نزدیک یافتم. مطلبی از خواهرزاده‌اش خواندم. پرس‌وجو می‌کردم. از آشنایی‌اش با برخی ایرانیان ملی مذهبی در پاریس و لبنان چیزهایی یافتم. از آشنایی همسر بیوه‌اش با امام موسی صدر و عکس‌هایی که ماری‌کلود در کنار آقا موسی و قطب‌زاده و صادق طباطبایی نشسته است. از زیر زبانِ سختِ آقای سلامتیان، چند جمله‌ای درباره‌ی او بیرون کشیدم. ظاهرا رابطه‌ی دوستانه‌ای باهم داشتند. از چگونگی ترور اش خواندم. از کتابهای نوشته شده توسط اسرائیلی‌ها، آدرس خانه‌اش را یافتم. به خیابان آلزیا در منطقه سیزده رفتم و آن خیابان را و آن ساختمان را برانداز کردم. از آن سوژه‌هایی بود که مرا با خود می‌کشاند. تازه آن موقع، هنوز دستم به نوشتن اینگونه باز نشده بود. اما ایده‌ی نوشتن داستانی دراین‌باره در ذهنم شکل گرفت.

هفت هشت سال از نخستین رویارویی‌ام با آن سنگ مزار سیاه می‌گذرد. ایده را برای داستانی پرورش دادم اما معطل مانده بود. تا این روزها، روزهای التهاب سیاسی پیرامون اورشلیم و بیت‌المقدس. دوباره مرا به پای کار کشانده است. این انگیزه‌ها، حتا ایده‌های جدیدی در چگونگی نگارش داستان برایم پدید آورده است.

از ورای داستانِ محمود همشهری، برآنم تا آرمانی را روایت کنم. روایتی شخصی، مستقل، متفاوت، امروزی، ولی پایبند به آرمان. آرمانِ سرزمین،‌ آرمانِ خانه. شهری که بوده است —مانند ام خالد، زادگاه محمود همشهری— شهری که دیگر نیست. اما آرمانشهری که خواهد بود. آرمانشهر مفهوم اش همین است. می‌خواهم از ورای یک داستان، با بازخوانیِ گذشته، به آینده بنگرم و آرمانشهری ترسیم کنم. آرمانِ نوشتن‌ام اینگونه مرا با خود می‌کشاند.

پاراگرافی از داستان را بخوانید. از زبانِ محمود همشهری

آرزوی من این بود که امینه، سرزمین پدری‌اش را ببیند. او را به اُم خالِد ببرم و بگویم اینجا پدرت به دنیا آمد. در کنار ساحل می‌ایستادیم تا آب، ماهی‌ها و جزر و مد دریای مدیترانه را با هم تجربه کنیم. نسیم دریا به صورت‌مان بخورد و موهایش را پریشان کند. روی ماسه‌ها بنشینیم و من از خاطرات بازی‌های کودکانه‌ام در ساحل برای او بگویم. انقدر بمانیم تا اینکه خورشید در آبی بیکران دریا غروب کند. تا تابلوی «غروبِ اُمِ خالد» را نشان‌اش دهم زیباتر از تابلوی اَمپِرسیون، طلوعِ خورشیدِ کلود مونه!

مهدی شادکار
۱۷ آذر ۱۳۹۶ — کرج

به اشتراک گذاری:
Facebooktwittergoogle_plus

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *